ثانیه های ابدی

شاعر و ترانه سرا

 

تیتراژ سریال گشت ویژه

 

 

وقتی از شهر به پرواز در آمد تن تو

دست در گردنم انداخت غم رفتن تو

پشت هر پنجره یک بغض به یادت گل کرد

زنده شد در دل شب خاطره ی روشن تو

 

خواننده: محمد معتمدی

شاعر: بهمن محمدزاده


 


 


یلدا

یلدا

 

خبر این است که یلدا خانم

دختر کوچک آذر بانو

نوه ی دختری حضرت پاییز قشنگ

دل سپرده به یکی از پسران ننه سرمای بزرگ

کرده پیراهنی از برف به تن

می رود خانه ی بخت

 

 

بهمن محمدزاده


آهنگ "یلدا"

آهنگ "یلدا"

 

توو چله ی من امسال/کدوم شعر و کدوم فال/باز یاد اونو زنده کرده

حافظ بگو کدوم فال/ کدوم روز و کدوم سال/ اونی که رفته بر میگرده

 

امشب کدوم ستاره/دلشوره هامو داره/دلواپس لبخند اونه

کدوم جاده دوباره/اونو با یه اشاره/ تا پشت این در می رسونه

 

توو چله ی هر سال من/یه جای خالیه که پر نمیشه

حافظ نگو توو فال من/جدایی افتاده برا همیشه

 

شبای چله/صدام می لرزه/دلم می گیره

شبای چله/ خاطره هاشو/ ازم می گیره

دلم دوباره/نبودنش رو/ بهونه کرده

یه عمره می گن/ اونی که رفته/بر نمی گرده

 

 

خواننده: محمد معتمدی

ترانه سرا: بهمن محمدزاده


تیتراژ سریال تلویزیونی گشت ویژه

شعر تیتراژ سریال گشت ویژه

پخش از شبکه یک سیما

 

وقتی از شهر به پرواز در آمد تن تو 

دست در گردنم انداخت غم رفتن تو

پشت هر پنجره یک بغض به یادت گل کرد

زنده شد در دلِ شب خاطره ی روشن تو

تا شفاعتگر چشمان سیاهم باشی

سالها سوخته ام در تب پیراهن تو

حجم این شهر که امروز پر از عطر گل است

لحظه ای پر شده از خاطره ی بودن تو

نامت امنیت و لبخند تو آرامشِ من

من نفس می کشم از خنده ی زخمِ تن تو

آخرین خاطره ی لحظه ی پرواز تو بود

خواب سنگین من و سادگی رفتن تو

تا شفاعتگر چشمان سیاهم باشی

سال ها سوخته ام در تب پیراهن تو

 

شاعر: بهمن محمدزاده

خواننده و آهنگساز: محمد معتمدی

تنظیم: افشین عزیزی


ترانه دلواپسی ( حس بد )

 

حس بدی دارم به این دلواپسی ها

حالم خرابه، داری از من دور میشی

احساسمو من خوب میشناسم، می دونم

تو زیر قولت میزنی، مجبور میشی

 

حس بدی دارم به این روزای بی تو

حال من و این روزها حال خوشی نیست

باید یه لحظه جای من باشی بدونی

این زندگی دست کمی از خودکشی نیست

 

من آخرین لبخندمم یادم نمیاد

من پا به پای خنده هاتم گریه کردم

حس بدی دارم پر از آشوب و دردم

می خوام برم جایی که دیگه برنگردم

 

دستایی که تنها دلیل دلخوشیم بود

حالا برام حس کردنش عین عذابه

باید به روز من بیفتی تا بفهمی

وقتی تورو دارم چرا حالم خرابه

 

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: مهدی طهماسبی


ترانه عرش خدا

شهر و تا آخر شب قدم زدم

بغض کوچه ها رو باز به هم زدم

با یه شهر  پیِ نشونه ت اومدم

گریه گریه در خونه ت اومدم

با خروش موج دریا

با صدای کوه و صحرا

همه آدمای دنیا 

گریه کردم گریه کردم

....

ترانه سرا: بهمن محمد زاده

خواننده: کامران علامه


ترانه پارس

پارس مردَم، پر از جنب و جوشم

مثل شیر ژیان می خروشم

همچو طوفان به هر جا سرایم

کوه و دشت و دمن زیر پایم

...

جاده با من همنفس

راه با من آشنا

کوچه با من همقدم

شهر با من همصدا

ظهر تابستان لطیف

تابش خورشید نرم

تا تو هستی با منند

این زمستانهای گرم

با تو شبها غرق نور

جاده با من همنفس

راه ناهموار هم 

با تو هموارست و بس

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: روزبه نعمت الهی


ترانه دلواپسی

گریه نکردم که بگم از عاشقی خسته شدم

اشکامو هدیه ت می کنم ببینی دلبسته شدم

گرمی ِ لحظه هام شده تب نفس کشیدنت

می پیچه توو خاطره هام عطر گلای پیرهنت

اینا همش دلواپسی های منه

یکی داره توو گریه هام حرف می زنه

....

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: زکی شمس آبادی


ترانه حس خوب

چه حسی بهتر از اینکه هنوزم با تو می خندم

شبا وقتی که می خوابم چشامو با تو می بندم

چه حسی بهتر از اینکه صدات می پیچه توو گوشم

یه جای مطمئن داری هنوزم توی آغوشم

چقد خوبه که این روزا با چشمای تو درگیرم

تموم دلخوشی هامو با تو اندازه می گیرم

تو می خندی و با خنده ت گلای خونه وا می شه

چقد خوبه که خوشبختی توو لبخند تو جا میشه

چه حسی بهتر از اینکه تو رو هر لحظه می بینم

یه حال دیگه ای دارم کنار تو که می شینم

می دونم تا بیای پیشم دقیقه ها رو میشماری

هنوزم عاشقم هستی هنوزم دوستم داری

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: مهدی طهماسبی


ضربه فنی

روی موج سرکش ِ دریا به آواز جلی

با صدایم می نویسم دوستت دارم. ولی،

دوستت دارم کلامی در خور نام تو نیست

اصطلاحی تازه می خواهم برایت تا دلی-

- ل ِ چنین حسی که در من هست را معنا کنم

مثل حسی که خزر دارد به شهر انزلی

می نشینم پشت آن میز ِ همیشه، البته

حرف دارم می زنم این روزها با صندلی

هر زمان تو ضربه ی فنی شدی من باختم

چشم بادامی چه می خواهی از این «عبدِ ولی»

بی تو باید شهر را یک تلّ خاکستر کنم

مرگ بر من، مرگ بر من، مرگ بر بی مشعلی

شهر نه، اما در ِ یک خانه آتش بازی است

هر که می خواهد تماشایم بیاید، یاعلی

 مهر ۹۳


ضامن آهو

لطفی اگر از آن گل دلخواه بیاید
عمری که ز من رفته به ناگاه بیاید
افتاده ام از چاله به چاه غم او تا
گمگشته ی من از ته این چاه بیاید
تا محضر خورشیدی او فاصله ای نیست
تقدیر خودم با من اگر راه بیاید
می دانم اگر از ته دل ناله برآرم
او بر سر این ناله ی جانکاه بیاید
این سینه پر از درد و فغان است، خدایا
امشب کمکم کن که کمی آه بیاید
بگذار جهان را بگذارم به امیدِ
لطفی که از آن ناحیه گهگاه بیاید
خورشید اگر بر سر راهم بنشیند
یک عمر به دنبالم اگر ماه بیاید
صد نامه به امضاء ملائک برسانند
تا حکم بهشت من گمراه بیاید
من لذت آهو شدنم را نفروشم
هر چند از این دام بسی آه بیاید
آنقدر در این دام بمانم که بمیرم
یا ضامن آهوی من از راه بیاید


تصویری از عالم

شبی دست دعایی بر سرم بود
قلم بود و دلی دور و برم بود
دعا کردم که بنویسم، نوشتم
به روی گونه ی خیسم نوشتم
نوشتم آب، دریا شعله ور شد
زمین و آسمان از شعله، تر شد
تنم یکپارچه می سوخت در تب
صدای ناله می آمد مرتب
به خود گفتم نمی آتش بنوشم
صدای العطش آمد به گوشم
نوشتم کربلا، محشر به پا شد
تمام آسمان ها کربلا شد
عطش بارید و خون بارید و آتش
جهنم واژگون بارید و آتش
نوشتم شمر، دوزخ شعله ور شد
دوباره داغ زهرا تازه تر شد
صدای وامصیبت تا فلک رفت
تب و تاب شنیدن از ملک رفت
تمام آسمان ها غرق خون شد
زمین و آسمان غرق جنون شد
شب از عمق سیاهی خنجر آورد
سر خورشید را از تن جدا کرد
نوشتم دست، خون بارید از عرش
به یکباره جنون بارید از عرش
خدا تصویری از عالم نشان داد:
دو دست حضرت عباس افتاد
دو دست حضرت عباس ... ای داد
دو دست حضرت عباس ... فریاد
علمدار حسین هرچند افتاد
علم را دست مرد دیگری داد
علم ماند و علمداری به جا ماند
علم دست علمدار خدا ماند
علمدار خدا از غیب برگرد
غم چشم انتظاری پیرمان کرد

مفاتیح الجنان

 

 

تا کی بدون تو پر از سردرگمی باشم

تا کی گرفتار شب نامردمی باشم

در بارش سنگین برف بی تو بودن ها

دلواپس این کله ی جو گندمی باشم

اول خدا، دوم خدا، سوم خدا، بگذار

بعد از تو در این سلسله من پنجمی باشم

آرام با لب های من خود را تلاوت کن

حس کن چرا پیوسته درگیر تو می باشم

تو آن مفاتیح الجنان عاشقی هستی

شاید که من هم شیخ عباس قمی باشم

با من بمان، با من بمان، با من بمان، تا من

پیغمبر صاحب کتاب مردمی باشم

که آیه های عشق را با تو بخوانند و

من هم چراغ راه هر سردرگمی باشم


پارادوکس

 

تو بر خلاف ظاهرت بسیار مغروری

با نقش زیر پوستی، نقشی که مجبوری-

بازی کنی، حس مرا در هم بریزی و

بازی کنی، بازی کنی، بازی. همینجوری-

غافل شوی از من که نقش رو به رویت بود

نقشی که حالا مانده با یک بازی زوری:

باید بخندد، شاد باشد با تو و پنهان

قل قل بجوشد مثل چای داخل قوری

من با تو فهمیدم که "پارادوکس" یعنی چه

وقتی کنارم هستی و فرسنگ ها دوری

چون بچه ی ناخواسته، اجبار شیرینی ست

درگیر بودن با غمت از روی مجبوری

ای کاش می شد که بفهمی این غم کوچک

احساس من را زیر پا له کرده بدجوری

یک قطره باران روی بال شاپرک یعنی

سد کرج خالی شود در لانه ی موری

لبخندِ نقشِ تازه ات طعم قشنگی داشت

این نقش را پررنگ تر کن...ها...همینجوری


خیابان های بعد از تو

 

 

خبر آهسته می آمد خیابان را تکان می داد

و زخمی تازه را کم کم به دست این و آن می داد

خبر آهسته می پیچید و در هر گوشه ی این شهر

لب هر پنجره یک شاخه گل، آرام جان می داد

کسی در انتهای این خیابان های بعد از تو

شروع جاده های بی تو بودن را نشان می داد

کسی ای کاش می آمد، صدای مهربانت را

سرِ گلدسته های این دل زخمی اذان می داد

کسی ای کاش می آمد نگاهی از تو می آورد

تسلایی به این آئینه های بی زبان می داد

. . .

خبر آهسته می آمد، خبر آهسته می پیچید

و بی تو، شانه های هق هق ما را تکان می داد

 

 


خراج مصر

 

 

خراج مصر

 

کجا گویم که معشوق موافق

خراج مصر می خواهد ز عاشق

چه یوسف ها که اینجا ناخریدند

زلیخا هم زلیخاهای سابق

 


ثانیه های ابدی

 

ثانیه های ابدی

 

از پله ی اول نظرم سوی دری بود

که صاحب یک پنجره ی بازتری بود

در فاصله ی اندک بین من و آن در

از هرچه به ذهن تو بگنجد اثری بود

هر ثانیه سرشارتر از صد ابدیت

هر پله سرآغاز جهان دگری بود

انگار خداوند خودش منتظرم بود

بر پله ی آخر که پر از بی خبری بود

ذرات معلق شده ی گرم نفسهاش

بالاتر از اندازه ی هوش بشری بود

در هر دم بی بازدم گرم نفسهام

آرامشی از جنس دعای سحری بود

من بودم و آن حس عجیبی که خدا داشت

نه از در و از پنجره دیگر خبری بود


راه آسمان

 

سلام عزیزان و همراهان همیشگی

ثانیه های ابدی رو این بار به عطر حضور شهدای عزیزی معطر میکنم که بعد از سالها به خانه برگشته اند، لاله هایی که هیچگاه پرپر نمیشوند و زندگان ابدی تاریخ اند.

 

راه آسمان

 

 

 

 

آنجا دعا بی فاصله تأثیر می کرد

عشق از وجودش قلبها را سیر می کرد

 

از بس که راه آسمان غرق دعا بود

در آمدن، خورشید گاهی دیر می کرد

 

مردی تفنگش را ـ برادر خوانده اش را ـ

هر شب بدست خویشتن تعمیر می کرد

 

آن شب که رقص لاله های سربریده

آن سرنوشت تازه را تصویر می کرد

 

او رفت گرچه بودنش در یادها ماند

او ماند اگر چه روز و شب تغییر می کرد

 

عمری گذشت و گردش هر روزِ خورشید

مارا بدون دیدن او پیر می کرد

                  □□□

امروز بعد از سالهای سال برگشت

مردی که در برگشتنش تأخیر میکرد

 

 


← صفحه بعد