ثانیه های ابدی

شاعر و ترانه سرا

ترانه دلواپسی ( حس بد )

 

حس بدی دارم به این دلواپسی ها

حالم خرابه، داری از من دور میشی

احساسمو من خوب میشناسم، می دونم

تو زیر قولت میزنی، مجبور میشی

 

حس بدی دارم به این روزای بی تو

حال من و این روزها حال خوشی نیست

باید یه لحظه جای من باشی بدونی

این زندگی دست کمی از خودکشی نیست

 

من آخرین لبخندمم یادم نمیاد

من پا به پای خنده هاتم گریه کردم

حس بدی دارم پر از آشوب و دردم

می خوام برم جایی که دیگه برنگردم

 

دستایی که تنها دلیل دلخوشیم بود

حالا برام حس کردنش عین عذابه

باید به روز من بیفتی تا بفهمی

وقتی تورو دارم چرا حالم خرابه

 

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: مهدی طهماسبی


ترانه عرش خدا

شهر و تا آخر شب قدم زدم

بغض کوچه ها رو باز به هم زدم

با یه شهر  پیِ نشونه ت اومدم

گریه گریه در خونه ت اومدم

با خروش موج دریا

با صدای کوه و صحرا

همه آدمای دنیا 

گریه کردم گریه کردم

....

ترانه سرا: بهمن محمد زاده

خواننده: کامران علامه


ترانه پارس

پارس مردَم، پر از جنب و جوشم

مثل شیر ژیان می خروشم

همچو طوفان به هر جا سرایم

کوه و دشت و دمن زیر پایم

...

جاده با من همنفس

راه با من آشنا

کوچه با من همقدم

شهر با من همصدا

ظهر تابستان لطیف

تابش خورشید نرم

تا تو هستی با منند

این زمستانهای گرم

با تو شبها غرق نور

جاده با من همنفس

راه ناهموار هم 

با تو هموارست و بس

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: روزبه نعمت الهی


ترانه دلواپسی

گریه نکردم که بگم از عاشقی خسته شدم

اشکامو هدیه ت می کنم ببینی دلبسته شدم

گرمی ِ لحظه هام شده تب نفس کشیدنت

می پیچه توو خاطره هام عطر گلای پیرهنت

اینا همش دلواپسی های منه

یکی داره توو گریه هام حرف می زنه

....

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: زکی شمس آبادی


ترانه حس خوب

چه حسی بهتر از اینکه هنوزم با تو می خندم

شبا وقتی که می خوابم چشامو با تو می بندم

چه حسی بهتر از اینکه صدات می پیچه توو گوشم

یه جای مطمئن داری هنوزم توی آغوشم

چقد خوبه که این روزا با چشمای تو درگیرم

تموم دلخوشی هامو با تو اندازه می گیرم

تو می خندی و با خنده ت گلای خونه وا می شه

چقد خوبه که خوشبختی توو لبخند تو جا میشه

چه حسی بهتر از اینکه تو رو هر لحظه می بینم

یه حال دیگه ای دارم کنار تو که می شینم

می دونم تا بیای پیشم دقیقه ها رو میشماری

هنوزم عاشقم هستی هنوزم دوستم داری

 

ترانه سرا: بهمن محمدزاده

خواننده: مهدی طهماسبی


ضربه فنی

روی موج سرکش ِ دریا به آواز جلی

با صدایم می نویسم دوستت دارم. ولی،

دوستت دارم کلامی در خور نام تو نیست

اصطلاحی تازه می خواهم برایت تا دلی-

- ل ِ چنین حسی که در من هست را معنا کنم

مثل حسی که خزر دارد به شهر انزلی

می نشینم پشت آن میز ِ همیشه، البته

حرف دارم می زنم این روزها با صندلی

هر زمان تو ضربه ی فنی شدی من باختم

چشم بادامی چه می خواهی از این «عبدِ ولی»

بی تو باید شهر را یک تلّ خاکستر کنم

مرگ بر من، مرگ بر من، مرگ بر بی مشعلی

شهر نه، اما در ِ یک خانه آتش بازی است

هر که می خواهد تماشایم بیاید، یاعلی

 مهر ۹۳


ضامن آهو

لطفی اگر از آن گل دلخواه بیاید
عمری که ز من رفته به ناگاه بیاید
افتاده ام از چاله به چاه غم او تا
گمگشته ی من از ته این چاه بیاید
تا محضر خورشیدی او فاصله ای نیست
تقدیر خودم با من اگر راه بیاید
می دانم اگر از ته دل ناله برآرم
او بر سر این ناله ی جانکاه بیاید
این سینه پر از درد و فغان است، خدایا
امشب کمکم کن که کمی آه بیاید
بگذار جهان را بگذارم به امیدِ
لطفی که از آن ناحیه گهگاه بیاید
خورشید اگر بر سر راهم بنشیند
یک عمر به دنبالم اگر ماه بیاید
صد نامه به امضاء ملائک برسانند
تا حکم بهشت من گمراه بیاید
من لذت آهو شدنم را نفروشم
هر چند از این دام بسی آه بیاید
آنقدر در این دام بمانم که بمیرم
یا ضامن آهوی من از راه بیاید


تصویری از عالم

شبی دست دعایی بر سرم بود
قلم بود و دلی دور و برم بود
دعا کردم که بنویسم، نوشتم
به روی گونه ی خیسم نوشتم
نوشتم آب، دریا شعله ور شد
زمین و آسمان از شعله، تر شد
تنم یکپارچه می سوخت در تب
صدای ناله می آمد مرتب
به خود گفتم نمی آتش بنوشم
صدای العطش آمد به گوشم
نوشتم کربلا، محشر به پا شد
تمام آسمان ها کربلا شد
عطش بارید و خون بارید و آتش
جهنم واژگون بارید و آتش
نوشتم شمر، دوزخ شعله ور شد
دوباره داغ زهرا تازه تر شد
صدای وامصیبت تا فلک رفت
تب و تاب شنیدن از ملک رفت
تمام آسمان ها غرق خون شد
زمین و آسمان غرق جنون شد
شب از عمق سیاهی خنجر آورد
سر خورشید را از تن جدا کرد
نوشتم دست، خون بارید از عرش
به یکباره جنون بارید از عرش
خدا تصویری از عالم نشان داد:
دو دست حضرت عباس افتاد
دو دست حضرت عباس ... ای داد
دو دست حضرت عباس ... فریاد
علمدار حسین هرچند افتاد
علم را دست مرد دیگری داد
علم ماند و علمداری به جا ماند
علم دست علمدار خدا ماند
علمدار خدا از غیب برگرد
غم چشم انتظاری پیرمان کرد

مفاتیح الجنان

 

 

تا کی بدون تو پر از سردرگمی باشم

تا کی گرفتار شب نامردمی باشم

در بارش سنگین برف بی تو بودن ها

دلواپس این کله ی جو گندمی باشم

اول خدا، دوم خدا، سوم خدا، بگذار

بعد از تو در این سلسله من پنجمی باشم

آرام با لب های من خود را تلاوت کن

حس کن چرا پیوسته درگیر تو می باشم

تو آن مفاتیح الجنان عاشقی هستی

شاید که من هم شیخ عباس قمی باشم

با من بمان، با من بمان، با من بمان، تا من

پیغمبر صاحب کتاب مردمی باشم

که آیه های عشق را با تو بخوانند و

من هم چراغ راه هر سردرگمی باشم


پارادوکس

 

تو بر خلاف ظاهرت بسیار مغروری

با نقش زیر پوستی، نقشی که مجبوری-

بازی کنی، حس مرا در هم بریزی و

بازی کنی، بازی کنی، بازی. همینجوری-

غافل شوی از من که نقش رو به رویت بود

نقشی که حالا مانده با یک بازی زوری:

باید بخندد، شاد باشد با تو و پنهان

قل قل بجوشد مثل چای داخل قوری

من با تو فهمیدم که "پارادوکس" یعنی چه

وقتی کنارم هستی و فرسنگ ها دوری

چون بچه ی ناخواسته، اجبار شیرینی ست

درگیر بودن با غمت از روی مجبوری

ای کاش می شد که بفهمی این غم کوچک

احساس من را زیر پا له کرده بدجوری

یک قطره باران روی بال شاپرک یعنی

سد کرج خالی شود در لانه ی موری

لبخندِ نقشِ تازه ات طعم قشنگی داشت

این نقش را پررنگ تر کن...ها...همینجوری


خیابان های بعد از تو

 

 

خبر آهسته می آمد خیابان را تکان می داد

و زخمی تازه را کم کم به دست این و آن می داد

خبر آهسته می پیچید و در هر گوشه ی این شهر

لب هر پنجره یک شاخه گل، آرام جان می داد

کسی در انتهای این خیابان های بعد از تو

شروع جاده های بی تو بودن را نشان می داد

کسی ای کاش می آمد، صدای مهربانت را

سرِ گلدسته های این دل زخمی اذان می داد

کسی ای کاش می آمد نگاهی از تو می آورد

تسلایی به این آئینه های بی زبان می داد

. . .

خبر آهسته می آمد، خبر آهسته می پیچید

و بی تو، شانه های هق هق ما را تکان می داد

 

 


خراج مصر

 

 

خراج مصر

 

کجا گویم که معشوق موافق

خراج مصر می خواهد ز عاشق

چه یوسف ها که اینجا ناخریدند

زلیخا هم زلیخاهای سابق

 


ثانیه های ابدی

 

ثانیه های ابدی

 

از پله ی اول نظرم سوی دری بود

که صاحب یک پنجره ی بازتری بود

در فاصله ی اندک بین من و آن در

از هرچه به ذهن تو بگنجد اثری بود

هر ثانیه سرشارتر از صد ابدیت

هر پله سرآغاز جهان دگری بود

انگار خداوند خودش منتظرم بود

بر پله ی آخر که پر از بی خبری بود

ذرات معلق شده ی گرم نفسهاش

بالاتر از اندازه ی هوش بشری بود

در هر دم بی بازدم گرم نفسهام

آرامشی از جنس دعای سحری بود

من بودم و آن حس عجیبی که خدا داشت

نه از در و از پنجره دیگر خبری بود


بد رنگی

 

 

بد رنگی

 

دیگر ازسبز و سیاه و قرمز، هر چه رنگ است بدم می آید

از خیابان مقابل که هنوز، غرق جنگ است بدم می آید

اسم بعضی که همه می دانند، آنچنان حس بدی داده به من

آنچنان بد، که من از اسم حسین، که قشنگ است بدم می آید

رنگ مفهوم بدی دارد و از، هرچه زرد است تنفر دارم

از تو هم ای که برایت همه جا، سبز رنگ است بدم می آید

دست های تو چه راحت می زد، سنگ بر شیشه ی آرامش من

مدتی هست که من از تو و از، هر چه سنگ است بدم می آید

پلکانی که تو از دوش من و، دیگران ساخته ای خواهد ریخت

من از این راه که در هر قدمش، پر ننگ است بدم می آید

سال ها باید از این حادثه ها، بگذرد تا که به خود برگردیم

و بفهمیم چرا از هر کس، اهل جنگ است بدم می آید

و بفهمیم چرا رنگ بد است، چه بلایی به سرم آمده است

که من از رنگ عوض کردن و از، هر چه رنگ است بدم می آید

 

 

 


راه آسمان

 

سلام عزیزان و همراهان همیشگی

ثانیه های ابدی رو این بار به عطر حضور شهدای عزیزی معطر میکنم که بعد از سالها به خانه برگشته اند، لاله هایی که هیچگاه پرپر نمیشوند و زندگان ابدی تاریخ اند.

 

راه آسمان

 

 

 

 

آنجا دعا بی فاصله تأثیر می کرد

عشق از وجودش قلبها را سیر می کرد

 

از بس که راه آسمان غرق دعا بود

در آمدن، خورشید گاهی دیر می کرد

 

مردی تفنگش را ـ برادر خوانده اش را ـ

هر شب بدست خویشتن تعمیر می کرد

 

آن شب که رقص لاله های سربریده

آن سرنوشت تازه را تصویر می کرد

 

او رفت گرچه بودنش در یادها ماند

او ماند اگر چه روز و شب تغییر می کرد

 

عمری گذشت و گردش هر روزِ خورشید

مارا بدون دیدن او پیر می کرد

                  □□□

امروز بعد از سالهای سال برگشت

مردی که در برگشتنش تأخیر میکرد

 

 


بی تو می پوسد دلم

بی تو می پوسد دلم

 

بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم

از کدامین پنجره باید تمنایت کنم

من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی

سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم

بارها رفتم کنار آینه شاید که تو

ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم

تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر

یا برای آینه امروز و فردایت کنم

من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار

با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم

من چگونه این در و دیوار و حجم خانه را

بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم

حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده

حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم

باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم

بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم

 


خورشید گرفتگی

١

آگاه از آن حادثه ی چشم ترم

از گریه ی نا آمده ات باخبرم

هرچند غریبه ای و از من دوری

من از رگ گردن به تو نزدیک ترم

2

بیدار کن از خواب خدایا ما را

پر نور کن از آمدنش فردا را

سرشار کن از پنجره های دیدار

دیوار بلند غیبت مولا را

3

تقدیر چنین رفته به حکم ازلی

ما بی تو بمانیم در این راه، ولی

باید تو بیایی که به پایان برسد

خورشید گرفتگی اولاد علی

4

دلی دارم به شوقش در تکاپو

تمام هفت روز هفته ام او

چه شوقی دارد این دل روز جمعه

تمام هفته یکسو جمعه یکسو

5

خداوندا تو میدانی در آندم

چرا دست دعایم را نشاندم

نماز بی قنوتم را شب پیش

خدا، پشت سر عباس خواندم


پله ها

پله ها

 

از من مخواه ای غریبه، همپای مردم بیایم

تو که سر سوزنی هم ارزش نداری برایم

دیگر گذشت آن زمان که جانم فدای شما بود

ای مردم بی سر و پا، سرهایتان فرش پایم

می بینم اما مهم نیست، می دانم اما مهم نیست

در های و هوی "منم من" گم می شود سجده هایم

قدرت عجب طعم خوبی دارد اگر چه کمی تلخ

رد می شود از کنارم آن مرد غرق دعایم

قدرت عجب چیز خوبی است، دیگر برایم مهم نیست

حتی اگر کربلا را هم له کنم زیر پایم

گفتی که من از خداوند باید بترسم، چه حرفی است؟

باید تو از من بترسی، حالا خود من خدایم

تسبیح قدرت بلند است، یک نخ پر از مهره ی سر

ذکر سکوتی سراسر پر گشته در دستهایم

جای نصیحت نمانده، بگذار راحت بگویم

حکم جهنم به دستم، نعلین شیطان به پایم

قرآن، خدا، کعبه حتی، یک بخش از قدرتم بود

بر پله هایی که شیطان هر لحظه می زد صدایم

می دانم اما مهم نیست، در این شب فتنه هرچند

این ماه تابان بتابد خورشیدگونه برایم

تسبیح قدرت به دستم، با ذکر ابلیس، ابلیس

در فکر این طعم خوبم، در فکر این پله هایم


تقویم لاله ها

تقویم لاله ها

 

 

عده ای تا که بودن خود را توی تقویم لاله جا بزنند

قصد دارند کل تقویم لاله را ذره ذره تا بزنند

 

روی تقویم تازه ای، کم کم، نقش هایی دوباره بگذارند

مُهر تأیید بودن خود را هم به فرموده ی خدا بزنند

                           □□□

آسمان را نمی شود گم کرد پشت یک تکه ابر بی مقدار

چند صخره مگر که طوفان را می توانند پشت پا بزنند؟

 

داغ اگر داغ لاله ای باشد کوه هم تاب آن نخواهد داشت

جز دل پاک مادران شهید، این نشان را بگو کجا بزنند؟

 

من قسم می خورم که دست دعا خالی از عرش بر نمی گردد

این جماعت، شهیدْ مردان را از ته دل اگر صدا بزنند

 

این جماعت اگر که یک ذره دل به ایمان جاده بسپارند

می شود با چراغ یک لاله قید خورشید و ماه را بزنند

 

کاش می شد که بودن خود را، ذره ای محو جاده می کردند

تا که نقشی دوباره از بودن، توی تقویم لاله ها بزنند


خونخواهان مولا

 

خونخواهان مولا

 

به دست چکمه پوشانی بد آیین

شهیدان می رسند از دیر یاسین

بپاخیزید خونخواهان مولا

زمین کربلا یعنی فلسطین


← صفحه بعد