+ ثانیه های ابدی

 

ثانیه های ابدی

 

از پله ی اول نظرم سوی دری بود

که صاحب یک پنجره ی بازتری بود

در فاصله ی اندک بین من و آن در

از هرچه به ذهن تو بگنجد اثری بود

هر ثانیه سرشارتر از صد ابدیت

هر پله سرآغاز جهان دگری بود

انگار خداوند خودش منتظرم بود

بر پله ی آخر که پر از بی خبری بود

ذرات معلق شده ی گرم نفسهاش

بالاتر از اندازه ی هوش بشری بود

در هر دم بی بازدم گرم نفسهام

آرامشی از جنس دعای سحری بود

من بودم و آن حس عجیبی که خدا داشت

نه از در و از پنجره دیگر خبری بود

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بد رنگی

 

 

بد رنگی

 

دیگر ازسبز و سیاه و قرمز، هر چه رنگ است بدم می آید

از خیابان مقابل که هنوز، غرق جنگ است بدم می آید

اسم بعضی که همه می دانند، آنچنان حس بدی داده به من

آنچنان بد، که من از اسم حسین، که قشنگ است بدم می آید

رنگ مفهوم بدی دارد و از، هرچه زرد است تنفر دارم

از تو هم ای که برایت همه جا، سبز رنگ است بدم می آید

دست های تو چه راحت می زد، سنگ بر شیشه ی آرامش من

مدتی هست که من از تو و از، هر چه سنگ است بدم می آید

پلکانی که تو از دوش من و، دیگران ساخته ای خواهد ریخت

من از این راه که در هر قدمش، پر ننگ است بدم می آید

سال ها باید از این حادثه ها، بگذرد تا که به خود برگردیم

و بفهمیم چرا از هر کس، اهل جنگ است بدم می آید

و بفهمیم چرا رنگ بد است، چه بلایی به سرم آمده است

که من از رنگ عوض کردن و از، هر چه رنگ است بدم می آید

 

 

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ راه آسمان

 

سلام عزیزان و همراهان همیشگی

ثانیه های ابدی رو این بار به عطر حضور شهدای عزیزی معطر میکنم که بعد از سالها به خانه برگشته اند، لاله هایی که هیچگاه پرپر نمیشوند و زندگان ابدی تاریخ اند.

 

راه آسمان

 

 

 

 

آنجا دعا بی فاصله تأثیر می کرد

عشق از وجودش قلبها را سیر می کرد

 

از بس که راه آسمان غرق دعا بود

در آمدن، خورشید گاهی دیر می کرد

 

مردی تفنگش را ـ برادر خوانده اش را ـ

هر شب بدست خویشتن تعمیر می کرد

 

آن شب که رقص لاله های سربریده

آن سرنوشت تازه را تصویر می کرد

 

او رفت گرچه بودنش در یادها ماند

او ماند اگر چه روز و شب تغییر می کرد

 

عمری گذشت و گردش هر روزِ خورشید

مارا بدون دیدن او پیر می کرد

                  □□□

امروز بعد از سالهای سال برگشت

مردی که در برگشتنش تأخیر میکرد

 

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بی تو می پوسد دلم

بی تو می پوسد دلم

 

بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم

از کدامین پنجره باید تمنایت کنم

من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی

سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم

بارها رفتم کنار آینه شاید که تو

ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم

تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر

یا برای آینه امروز و فردایت کنم

من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار

با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم

من چگونه این در و دیوار و حجم خانه را

بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم

حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده

حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم

باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم

بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خورشید گرفتگی

١

آگاه از آن حادثه ی چشم ترم

از گریه ی نا آمده ات باخبرم

هرچند غریبه ای و از من دوری

من از رگ گردن به تو نزدیک ترم

2

بیدار کن از خواب خدایا ما را

پر نور کن از آمدنش فردا را

سرشار کن از پنجره های دیدار

دیوار بلند غیبت مولا را

3

تقدیر چنین رفته به حکم ازلی

ما بی تو بمانیم در این راه، ولی

باید تو بیایی که به پایان برسد

خورشید گرفتگی اولاد علی

4

دلی دارم به شوقش در تکاپو

تمام هفت روز هفته ام او

چه شوقی دارد این دل روز جمعه

تمام هفته یکسو جمعه یکسو

5

خداوندا تو میدانی در آندم

چرا دست دعایم را نشاندم

نماز بی قنوتم را شب پیش

خدا، پشت سر عباس خواندم

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پله ها

پله ها

 

از من مخواه ای غریبه، همپای مردم بیایم

تو که سر سوزنی هم ارزش نداری برایم

دیگر گذشت آن زمان که جانم فدای شما بود

ای مردم بی سر و پا، سرهایتان فرش پایم

می بینم اما مهم نیست، می دانم اما مهم نیست

در های و هوی "منم من" گم می شود سجده هایم

قدرت عجب طعم خوبی دارد اگر چه کمی تلخ

رد می شود از کنارم آن مرد غرق دعایم

قدرت عجب چیز خوبی است، دیگر برایم مهم نیست

حتی اگر کربلا را هم له کنم زیر پایم

گفتی که من از خداوند باید بترسم، چه حرفی است؟

باید تو از من بترسی، حالا خود من خدایم

تسبیح قدرت بلند است، یک نخ پر از مهره ی سر

ذکر سکوتی سراسر پر گشته در دستهایم

جای نصیحت نمانده، بگذار راحت بگویم

حکم جهنم به دستم، نعلین شیطان به پایم

قرآن، خدا، کعبه حتی، یک بخش از قدرتم بود

بر پله هایی که شیطان هر لحظه می زد صدایم

می دانم اما مهم نیست، در این شب فتنه هرچند

این ماه تابان بتابد خورشیدگونه برایم

تسبیح قدرت به دستم، با ذکر ابلیس، ابلیس

در فکر این طعم خوبم، در فکر این پله هایم

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تقویم لاله ها

تقویم لاله ها

 

 

عده ای تا که بودن خود را توی تقویم لاله جا بزنند

قصد دارند کل تقویم لاله را ذره ذره تا بزنند

 

روی تقویم تازه ای، کم کم، نقش هایی دوباره بگذارند

مُهر تأیید بودن خود را هم به فرموده ی خدا بزنند

                           □□□

آسمان را نمی شود گم کرد پشت یک تکه ابر بی مقدار

چند صخره مگر که طوفان را می توانند پشت پا بزنند؟

 

داغ اگر داغ لاله ای باشد کوه هم تاب آن نخواهد داشت

جز دل پاک مادران شهید، این نشان را بگو کجا بزنند؟

 

من قسم می خورم که دست دعا خالی از عرش بر نمی گردد

این جماعت، شهیدْ مردان را از ته دل اگر صدا بزنند

 

این جماعت اگر که یک ذره دل به ایمان جاده بسپارند

می شود با چراغ یک لاله قید خورشید و ماه را بزنند

 

کاش می شد که بودن خود را، ذره ای محو جاده می کردند

تا که نقشی دوباره از بودن، توی تقویم لاله ها بزنند

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خونخواهان مولا

 

خونخواهان مولا

 

به دست چکمه پوشانی بد آیین

شهیدان می رسند از دیر یاسین

بپاخیزید خونخواهان مولا

زمین کربلا یعنی فلسطین

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مسیر تازه

مسیر تازه

.

.

نمی دانم چرا در آسمان آن اتفاق افتاد

نبودی تا ببینی آنچه پنهان اتفاق افتاد

 

خدا می خواست یک ذره خودش را جلوه گر سازد

خدا می خواست یک لحظه ... و انسان اتفاق افتاد

 

خدا در گامهای ما مسیری تازه لازم داشت

زمین کم کم به هم آمد خیابان اتفاق افتاد

 

تلاقی نگاهت با نگاه بی قرار من

به رعد و برق انجامید و باران اتفاق افتاد

 

برای بودن با تو دل دیوانه کافی بود

برای ماندن با تو غم نان اتفاق افتاد

 

شبی باران گرفت و من دوباره سخت باریدم

به خود لرزیدم و کم کم زمستان اتفاق افتاد

 

زمین یخ زد خدا کم شد، خیابانها فراوان شد

و کم کم بی تو بودنها فراوان اتفاق افتاد

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلواپسی

دلواپسی

 

 

شبهای من در چشم تو حل می شد ای کاش

لبخند تو در من معطل می شد ای کاش

 

بی خوابی و دلواپسی های دل من

یک لحظه هم برتو مسجل می شد ای کاش

 

هرچند گهگاهی کمی بی تاب هستی

بی تابی ات قدری مفصل می شد ای کاش

 

آن چشمها ـ جام شراب زندگی ام ـ

یک شب بدست من محول می شد ای کاش

 

شبهای من سرشار عطری عاشقانه است

شبهای من در چشم تو حل می شد ای کاش

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پنجره بسته

.

 

 

پنجرة بسته

 

 

 

 

بعد از تو و آن واقعة سختْ نفس گیر

تو رفتی و من ماندم و سنگینی تقدیر

 

یک عمر نشستم که تو را سیر ببینم

از پشت همان پنجرة بستة دلگیر

 

یک عمر تو را گریه نکردم که نگردی

با قطره ای از چشم من خسته سرازیر

 

از بخت خود آخر چه بگویم، چه بگویم

من تشنة دیدار و تو از دیدن من سیر

 

آن پنجرة غمزده را باز کن و باش

دلواپس این بخت جوان گرچه کمی دیر

 

بگذار دلی تازه کند کوچة تنها

با خستگی پای دو تا رهگذر پیر

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.

.

فلسطین نام دیگر من است

من از آغاز انسان و زمین می آیم، با کوله باری از نیاکانم بر پشت و عصای معجزه گر کلیم الله در مشت. من دورم، من نزدیکم. من آخرین معجزة روشن این خاک تاریکم. من انسانم، من فلسطینم. من خلاصة هر چه ایمان در زمینم. این منم فلسطین، ایستاده بر گذرگاه پر تلاطم روزگار، با خنجری بر پشت، از برادران نابرادرم. با فردایی روشن تر از روشن در برابرم. من تاریخچة بلند بودنم، آنگاه که آدم با دانه ای گندم نمک گیر شیطان شد و از بلندای آسمان سر بر خاک سایید. این منم، گسترة نبرد خیر و شر. این منم، صراط مستقیم، که شیطانهایی چکمه پوش می خواهند کجراهه ای خطرناک را در من تعبیه کنند. ایستاده ام بر خاک، دستم از همه جا کوتاه، و خدا تنها سرمایة من است

 

.

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ترانه های ناسروده

 

 

چه سالها که من بدون خندة تو زیستم

... و زیر سایة غمت نشستم و گریستم   

چه روزها که بی صدا، ترک، ترک، ترک، ترک

شکستم و نریختم، که منتظر بایستم  

اگر چه چشمهای تو هنوز آسمانی اند  

ولی من آن پرندة زلال و ساده نیستم

نپرس اینکه من چرا به سادگی عوض شدم  

نپرس اینکه سالها چگونه بی تو زیستم  

گذشت از من و شما، زمانه هم عوض شده  

تو هم عوض شدی و من، منِ گذشته نیستم  

بپرس از ترانه های ناسروده ام که من

سرود تازة کی ام، سر زبان کیستم ؟

خدا نخواست نازنین که تو اسیر من شوی

خدا نخواست من سر قرار خود بایستم

بدون عشق می شود به زندگی ادامه داد؟ 

اگر که شد عزیز من تو باش من که نیستم

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.

.

پاييز

 

بلندِ من، اگر دستي به دامانت بياويزم

چنان محكم بگيرم دامنت را تا كه برخيزم

 

تو حجم چشمهايم را به دست بادها دادي

ندانستي كه من از شوق ديدار تو لبريزم

 

درخت سيبِ توي باغچه، گل مي دهد بي تو

ولي من غرق پاييزم، ولي من برگ مي ريزم

 

خيابانهاي سر در گم، به من فرصت نمي دادند

كه شوق سبز بودن را درون خود برانگيزم

 

نگاهم باز مي لرزد، صداي باد مي آيد

دعا كن پيش از اين طوفان به دنبال تو برخيزم

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.

.

برف آتشين

 

رفتي، اما با گذشت سالهايي آتشين

آمدي و آمدي ... مثل بلايي آتشين

 

بي سرانجاميِ جنگلهاي لبخندِ مرا

ديده بودي پيش از اين در ماجرايي آتشين

 

آتش از هر جا كه باشد چوب دار جنگل است

نامة محكوميت، با جمله هايي آتشين

 

آسمان آه سياهي را درون سينه برد

شايد از افتادن دست و دعايي آتشين

 

مي روي، اما بدان، برفي ترين كوه جهان

سر نهاده بر خيابان تا بيايي آتشين

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.

.

تقديرهاي تازه

تابوتها بر شانة دريا نشستند

رفتند و رفتند و ... مرا درهم شكستند

پيوند بين چشمهاي سبزمان را

يك عدة نا آشنا از هم گسستند

تا لب گشوديم و غزل خوانديم، افسوس

دست و دل و چشم و لب ما را شكستند

عمري گذشت و كودكان شهر امروز

دلواپس تقديرهاي تازه هستند

اين چشمهاي ساده و معصوم اما

تابوتهاي ديگري را مي پرستند

 

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سال نو بر همه عزيزان مبارك

سالي سرشار موفقيت، سلامتي، عشق، توانگري و رضايت خاطر را براي همه آرزومندم.

... و آرزو ميكنم در سال جديد، دعاي منتظران چشم به راه نيز مستجاب شود: اللهم عجل لوليك الفرج

اولين پست سال 86 را اختصاص مي دهم به درد دل مادران شهداي مفقود الاثر. لازم به توضيح است دو سال قبل در همين ايام بود كه تلويزيون گزارشي از سفرهاي راهيان نور به مناطق جنگي پخش ميكرد. در يك صحنه مادري عكس فرزند شهيدش را بر سينه گرفته بود كه از ديدن اين صحنه بسيار متأثر شدم و در فضايي از اشك و دل شكستن، اين شعر اتفاق افتاد:

 

برخيز از دلِ خاك

 

عمريست بي نصيبم از ديده، نورِ ديده

تنها غمت به مادر از جبهه ها رسيده

اي يوسف غريبم از چاك چاكِ جسمت

نذر نگاه من كن پيراهني دريده

من آمدم گلِ من برخيز منتظر باش

چشمم سياه گشته از بس تو را نديده

عمري سياهپوشم، دلخون تر از هميشه

مويم سپيد گشته، رنگ از رخم پريده

عكس تو را گرفتم بر روي سينه، اي خوب

شايد كه نشناسي ام با اين تن خميده

مادر نبوده اي كه درد مرا بداني

چشمت به در نمانده با قامتي تكيده

عمري تو را نشاندم، در سايۀ قنوتم

بر بالي از فرشته، بر فرشي از سپيده

برخيز از دلِ خاك اي آفتابِ روشن

شبهاي بي تو بودن از من نفس بريده

سخت است رفتن اما، شايد كه قسمت اينست

سخت است دل بريدن، سخت است نورِ ديده

 

09/01/84

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

.

 

 

.

نازنين

 

زير بار سرنوشت خود شكستم نازنين

سرنوشتي كه بدست خويش بستم نازنين

 

بعد از آن روزي كه راه آسمانها بسته شد

مدتي را در عزاي خود نشستم نازنين

 

تا كه خود را مثل آدمهاي امروزي كنم

مهرباني سكه اي شد توي دستم نازنين

 

سهمِ من، فصل سياهيهاي چشمان تو بود

فصل سردي را كه عمري مي پرستم نازنين

 

بارها مُهر وجودم - رد پاي خويش را

مي زدم بر كوچه ها يعني كه هستم نازنين

 

بي نگاهي رد شدي و باز بي تكليف ماند

اين دلي كه مانده عمري روي دستم نازنين

 

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ازدحام مخملي

 

اين دل اگرچه قسمتي از آسمان است

اما هميشه مملو از رنگين كمان است

 

جايي براي شب نشينيهاي باران

يك ازدحام مخملي، يك آسمان است

 

زخمِ عرق ريزي كه در من قد كشيده است

مثل تمامِ زخمهايم بي نشان است

 

اي دردِ كهنه كارِ سختِ راست قامت

اين دل براي خم شدن خيلي جوان است

 

تشييع مردي كه خيابان را تكان داد

بر شانه هاي چشم من باري گران است

 

اينبار هم ابري شدن هر چند سخت است

هر چند، دل اينبار خيلي ناتوان است

 

اما هميشه تا شكستن فرصتي هست

كه مملو از لطف خدايي مهربان است

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سلام به همه دوستان نازنينم

بنده به دعوت خانم مونا شجاعي سعدي ( وبلاگ عين مثل اشك www.eain63ashk.persianblog.ir) به يك بازي دعوت شدم. هرچند با تأخير متوجه اين دعوت شدم ولي به رسم ادب آن را اجابت ميكنم. اين را هم اضافه كنم كه من اين كار را بازي نمي دانم بلكه ايجاد فضايي مي دانم براي آشنايي بيشتر با هم و دغدغه هاي هم.

من هم مثل همه آدمهاي ديگر يك سري مشخصات ظاهري دارم كه با اجازه، دوستان را خسته نمي كنم چرا كه بر اين باورم: شنيدن كي بود مانند ديدن.

سالهاست كه شعر ميگم و دوستان عزيزي در جاي جاي ايران سربلند دارم كه واسطه اين دوستيها همين شعر عزيز است. با بعضي از اين دوستان در اين دنياي مجازي در ارتباطم و از بعضي هم بي خبرم كه خيلي دلم ميخواد دوباره پيدايشان كنم.

از نظر اجتماعي و انساني فكر ميكنم آدم خوبي هستم البته اميدوارم اين حرفم مصداق ضرب المثل ماست فروش نباشد.

خلاصه هستم و دوست دارم كه واقعا باشم. از اينها كه بگذريم، در كل به چند موضوع كه تقريبا جزء رازها يا اتفاقات مهم و جالب براي من محسوب ميشوند اشاره ميكنم

** زماني از سگ، زياد مي ترسيدم حتي تا همين چند سال قبل. ولي كم كم به مرور زمان ترسم ريخت . علت ترسيدنم بر مي گردد به زماني كه حدود 10-11 ساله بودم و يك روز زمستاني در حالي كه باران مي باريد براي رفتن به مغازه سر كوچه، از خانه بيرون رفته بودم، در كوچه سگي دنبالم كرد بنده در حالي كه جيغ مي زدم با چنان ترسي به سمت خانه دويدم كه خدا ميداند. من ميدويدم و سگ هم با صداي پارس مداومش دنبالم مي دويد از ترس داشتم قالب تهي ميكردم. خلاصه به هر جان كندني بود در رفتم. نكته جالب اينكه من آنروز به طور اتفاقي كاپشن برادرم را تنم كرده بودم، همسايه ها كه از دور اين صحنه را ديده بودند از آن روز به بعد تا مدتها بابت اين قضيه سر به سر برادرم مي گذاشتند آن بيچاره هم هر چه قسم ميخورد كه من نبودم كسي حرفش را باور نمي كرد من هم اصلا قضيه رو لو ندادم و تا چند سال اين موضوع را مخفي نگه داشتم.

نتيجه: چون با تمام وجود درك كردم كه پاچه گرفتن چقدر وحشتناك است به هيچ عنوان پاچه كسي را نمي گيرم.

** در دوره تحصيلم كه كارشناسي حسابداري است نيز اتفاقات جالبي افتاد كه تقريبا كسي از آنها خبر ندارد. يكي از آنها پاس كردن سه درس سنگين حسابداري صنعتي 1،2و3 است. استاد اين دروس جناب سيرجاني پدر آقا رضا سيرجاني ( وبلاگ رقص موج غزل raghsemojeghazal.blogspot.com ) بود. بنده هم چون شاغل بودم و سرم به اندازه كافي شلوغ بود از رضا خواستم برايم نمره بگيرد كه ايشان هم اينكار را كرد. نمره گرفتن همان و سركلاس نرفتن بنده در ترمهاي بعد همان. نمره هم كه قربان آقا رضا برم. البته عرض كنم كه استاد سيرجاني بسيار اصولي و قانوني عمل مي كردند و اهل نمره الكي دادن نبودند ولي آقا رضا هم در نمره گرفتن شيوه هاي مخصوص خودش را داشت، كه بماند.

نتيجه: نمره گرفتن چيز خيلي خوبيست و آدم را بيش از حد خوشحال ميكند ولي يك ايراد بزرگ دارد آن هم اينكه بنده، حالا بايد پنجاه برابر وقت بذارم و به زور كمتر از نصف آن مفاهيم را بفهمم تا بتوانم توي كنكور ارشد دو تا تست صحيح بزنم.

** دربارة‌ ذهنيتم در مورد مردم و دولتمردان كشورم هم چيزي كه اكثر دوستانم نميدانند اينست كه من هميشه سعي ميكنم به دولتمردان كشورم اعتماد كنم و از حرفهاي نه من يه غازي كه معمولا سر زبان خيلي هاست دوري كنم چرا كه معتقدم اگر ما مردم در راستاي تحقق اهداف توسعه و رفاه كشورمان تلاش نكنيم هيچ دولتي توان حل مشكلات و معضلات اقتصادي و اجتماعي اين جامعه را نخواهد داشت. به همين دليل سر راهشان سد نمي شوم و حداقل به اندازه خودم راه را براي حركت باز ميكنم. ضمنا بنده از بحثهاي داغ كارشناسي بعضي افراد كوچه بازار در مورد اقتصاد، سياست و... به شدت خنده ام ميگيرد. كسي كه نميداند رشد نقدينگي، شاخصهاي اقتصادي، سرانه توليد ملي و ... چيست در اتوبوس و مترو و هر جا كه دو تا گوش مفت گير مياورد مينشيند و با چنان حرارت و عصبانيتي اداي كارشناسها را در مي آورد كه نگو. هرچند در وحله اول اين كارش خنده دار است ولي به نظر من، اين خطابه، مجلس ختمي است كه يك شخص مرده، بر دوش خودش حمل ميكند و به هر بهانه در گوشه اي آن را جار ميزند. آدمي كه با اين حرفها نه تنها روح نشاط و حركت را از جامعه اش ميگيرد بلكه وجود سرشار خودش را نيز ذره ذره به ركود و سياهي نزديك ميكند و به جايي مي رسد كه نبودنش را فرياد مي زند.

نتيجه: در همه كشورها مردم، مجريان اصلي سياستهاي دولتمردانشان هستند. دولتمردان موفق نمي شوند مگر با همراهي، حمايت و هدايت مردمشان. پس، بودنمان سودمندتر از نبودنمان است.

** يك چيز ديگري هم كه به شدت ذهن بنده در گير آن است و دوستانم نيز، به جز اندكي، از اين دغدغه بي خبرند، بحث ظهور منجي و اتفاقات آخرالزمان است. تا حدودي هم سعي ميكنم در اين زمينه مطالعه داشته باشم. درباره اين موضوع به همين بسنده كنم كه احساس مي كنم اتفاقات بزرگي در راه است.

نتيجه: اللهم عجّل لوليك الفرج

نویسنده : بهمن محمدزاده ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد