پله ها
از من مخواه ای غریبه، همپای مردم بیایم
تو که سر سوزنی هم ارزش نداری برایم
دیگر گذشت آن زمان که جانم فدای شما بود
ای مردم بی سر و پا، سرهایتان فرش پایم
می بینم اما مهم نیست، می دانم اما مهم نیست
در های و هوی "منم من" گم می شود سجده هایم
قدرت عجب طعم خوبی دارد اگر چه کمی تلخ
رد می شود از کنارم آن مرد غرق دعایم
قدرت عجب چیز خوبی است، دیگر برایم مهم نیست
حتی اگر کربلا را هم له کنم زیر پایم
گفتی که من از خداوند باید بترسم، چه حرفی است؟
باید تو از من بترسی، حالا خود من خدایم
تسبیح قدرت بلند است، یک نخ پر از مهره ی سر
ذکر سکوتی سراسر پر گشته در دستهایم
جای نصیحت نمانده، بگذار راحت بگویم
حکم جهنم به دستم، نعلین شیطان به پایم
قرآن، خدا، کعبه حتی، یک بخش از قدرتم بود
بر پله هایی که شیطان هر لحظه می زد صدایم
می دانم اما مهم نیست، در این شب فتنه هرچند
این ماه تابان بتابد خورشیدگونه برایم
تسبیح قدرت به دستم، با ذکر ابلیس، ابلیس
در فکر این طعم خوبم، در فکر این پله هایم
تقویم لاله ها
عده ای تا که بودن خود را توی تقویم لاله جا بزنند
قصد دارند کل تقویم لاله را ذره ذره تا بزنند
روی تقویم تازه ای، کم کم، نقش هایی دوباره بگذارند
مُهر تأیید بودن خود را هم به فرموده ی خدا بزنند
□□□
آسمان را نمی شود گم کرد پشت یک تکه ابر بی مقدار
چند صخره مگر که طوفان را می توانند پشت پا بزنند؟
داغ اگر داغ لاله ای باشد کوه هم تاب آن نخواهد داشت
جز دل پاک مادران شهید، این نشان را بگو کجا بزنند؟
من قسم می خورم که دست دعا خالی از عرش بر نمی گردد
این جماعت، شهیدْ مردان را از ته دل اگر صدا بزنند
این جماعت اگر که یک ذره دل به ایمان جاده بسپارند
می شود با چراغ یک لاله قید خورشید و ماه را بزنند
کاش می شد که بودن خود را، ذره ای محو جاده می کردند
تا که نقشی دوباره از بودن، توی تقویم لاله ها بزنند
خونخواهان مولا
به دست چکمه پوشانی بد آیین
شهیدان می رسند از دیر یاسین
بپاخیزید خونخواهان مولا
زمین کربلا یعنی فلسطین
مسیر تازه
.
.
نمی دانم چرا در آسمان آن اتفاق افتاد
نبودی تا ببینی آنچه پنهان اتفاق افتاد
خدا می خواست یک ذره خودش را جلوه گر سازد
خدا می خواست یک لحظه ... و انسان اتفاق افتاد
خدا در گامهای ما مسیری تازه لازم داشت
زمین کم کم به هم آمد خیابان اتفاق افتاد
تلاقی نگاهت با نگاه بی قرار من
به رعد و برق انجامید و باران اتفاق افتاد
برای بودن با تو دل دیوانه کافی بود
برای ماندن با تو غم نان اتفاق افتاد
شبی باران گرفت و من دوباره سخت باریدم
به خود لرزیدم و کم کم زمستان اتفاق افتاد
زمین یخ زد خدا کم شد، خیابانها فراوان شد
و کم کم بی تو بودنها فراوان اتفاق افتاد
دلواپسی
شبهای من در چشم تو حل می شد ای کاش
لبخند تو در من معطل می شد ای کاش
بی خوابی و دلواپسی های دل من
یک لحظه هم برتو مسجل می شد ای کاش
هرچند گهگاهی کمی بی تاب هستی
بی تابی ات قدری مفصل می شد ای کاش
آن چشمها ـ جام شراب زندگی ام ـ
یک شب بدست من محول می شد ای کاش
شبهای من سرشار عطری عاشقانه است
شبهای من در چشم تو حل می شد ای کاش
.
پنجرة بسته
بعد از تو و آن واقعة سختْ نفس گیر
تو رفتی و من ماندم و سنگینی تقدیر
یک عمر نشستم که تو را سیر ببینم
از پشت همان پنجرة بستة دلگیر
یک عمر تو را گریه نکردم که نگردی
با قطره ای از چشم من خسته سرازیر
از بخت خود آخر چه بگویم، چه بگویم
من تشنة دیدار و تو از دیدن من سیر
آن پنجرة غمزده را باز کن و باش
دلواپس این بخت جوان گرچه کمی دیر
بگذار دلی تازه کند کوچة تنها
با خستگی پای دو تا رهگذر پیر
.
.
فلسطین نام دیگر من است
من از آغاز انسان و زمین می آیم، با کوله باری از نیاکانم بر پشت و عصای معجزه گر کلیم الله در مشت. من دورم، من نزدیکم. من آخرین معجزة روشن این خاک تاریکم. من انسانم، من فلسطینم. من خلاصة هر چه ایمان در زمینم. این منم فلسطین، ایستاده بر گذرگاه پر تلاطم روزگار، با خنجری بر پشت، از برادران نابرادرم. با فردایی روشن تر از روشن در برابرم. من تاریخچة بلند بودنم، آنگاه که آدم با دانه ای گندم نمک گیر شیطان شد و از بلندای آسمان سر بر خاک سایید. این منم، گسترة نبرد خیر و شر. این منم، صراط مستقیم، که شیطانهایی چکمه پوش می خواهند کجراهه ای خطرناک را در من تعبیه کنند. ایستاده ام بر خاک، دستم از همه جا کوتاه، و خدا تنها سرمایة من است
.
ترانه های ناسروده
چه سالها که من بدون خندة تو زیستم
... و زیر سایة غمت نشستم و گریستم
چه روزها که بی صدا، ترک، ترک، ترک، ترک
شکستم و نریختم، که منتظر بایستم
اگر چه چشمهای تو هنوز آسمانی اند
ولی من آن پرندة زلال و ساده نیستم
نپرس اینکه من چرا به سادگی عوض شدم
نپرس اینکه سالها چگونه بی تو زیستم
گذشت از من و شما، زمانه هم عوض شده
تو هم عوض شدی و من، منِ گذشته نیستم
بپرس از ترانه های ناسروده ام که من
سرود تازة کی ام، سر زبان کیستم ؟
خدا نخواست نازنین که تو اسیر من شوی
خدا نخواست من سر قرار خود بایستم
بدون عشق می شود به زندگی ادامه داد؟
اگر که شد عزیز من تو باش من که نیستم
.
.
پاييز
بلندِ من، اگر دستي به دامانت بياويزم
چنان محكم بگيرم دامنت را تا كه برخيزم
تو حجم چشمهايم را به دست بادها دادي
ندانستي كه من از شوق ديدار تو لبريزم
درخت سيبِ توي باغچه، گل مي دهد بي تو
ولي من غرق پاييزم، ولي من برگ مي ريزم
خيابانهاي سر در گم، به من فرصت نمي دادند
كه شوق سبز بودن را درون خود برانگيزم
نگاهم باز مي لرزد، صداي باد مي آيد
دعا كن پيش از اين طوفان به دنبال تو برخيزم
.
.
برف آتشين
رفتي، اما با گذشت سالهايي آتشين
آمدي و آمدي ... مثل بلايي آتشين
بي سرانجاميِ جنگلهاي لبخندِ مرا
ديده بودي پيش از اين در ماجرايي آتشين
آتش از هر جا كه باشد چوب دار جنگل است
نامة محكوميت، با جمله هايي آتشين
آسمان آه سياهي را درون سينه برد
شايد از افتادن دست و دعايي آتشين
مي روي، اما بدان، برفي ترين كوه جهان
سر نهاده بر خيابان تا بيايي آتشين