سلام به همه دوستان نازنينم

بنده به دعوت خانم مونا شجاعي سعدي ( وبلاگ عين مثل اشك www.eain63ashk.persianblog.ir) به يك بازي دعوت شدم. هرچند با تأخير متوجه اين دعوت شدم ولي به رسم ادب آن را اجابت ميكنم. اين را هم اضافه كنم كه من اين كار را بازي نمي دانم بلكه ايجاد فضايي مي دانم براي آشنايي بيشتر با هم و دغدغه هاي هم.

من هم مثل همه آدمهاي ديگر يك سري مشخصات ظاهري دارم كه با اجازه، دوستان را خسته نمي كنم چرا كه بر اين باورم: شنيدن كي بود مانند ديدن.

سالهاست كه شعر ميگم و دوستان عزيزي در جاي جاي ايران سربلند دارم كه واسطه اين دوستيها همين شعر عزيز است. با بعضي از اين دوستان در اين دنياي مجازي در ارتباطم و از بعضي هم بي خبرم كه خيلي دلم ميخواد دوباره پيدايشان كنم.

از نظر اجتماعي و انساني فكر ميكنم آدم خوبي هستم البته اميدوارم اين حرفم مصداق ضرب المثل ماست فروش نباشد.

خلاصه هستم و دوست دارم كه واقعا باشم. از اينها كه بگذريم، در كل به چند موضوع كه تقريبا جزء رازها يا اتفاقات مهم و جالب براي من محسوب ميشوند اشاره ميكنم

** زماني از سگ، زياد مي ترسيدم حتي تا همين چند سال قبل. ولي كم كم به مرور زمان ترسم ريخت . علت ترسيدنم بر مي گردد به زماني كه حدود 10-11 ساله بودم و يك روز زمستاني در حالي كه باران مي باريد براي رفتن به مغازه سر كوچه، از خانه بيرون رفته بودم، در كوچه سگي دنبالم كرد بنده در حالي كه جيغ مي زدم با چنان ترسي به سمت خانه دويدم كه خدا ميداند. من ميدويدم و سگ هم با صداي پارس مداومش دنبالم مي دويد از ترس داشتم قالب تهي ميكردم. خلاصه به هر جان كندني بود در رفتم. نكته جالب اينكه من آنروز به طور اتفاقي كاپشن برادرم را تنم كرده بودم، همسايه ها كه از دور اين صحنه را ديده بودند از آن روز به بعد تا مدتها بابت اين قضيه سر به سر برادرم مي گذاشتند آن بيچاره هم هر چه قسم ميخورد كه من نبودم كسي حرفش را باور نمي كرد من هم اصلا قضيه رو لو ندادم و تا چند سال اين موضوع را مخفي نگه داشتم.

نتيجه: چون با تمام وجود درك كردم كه پاچه گرفتن چقدر وحشتناك است به هيچ عنوان پاچه كسي را نمي گيرم.

** در دوره تحصيلم كه كارشناسي حسابداري است نيز اتفاقات جالبي افتاد كه تقريبا كسي از آنها خبر ندارد. يكي از آنها پاس كردن سه درس سنگين حسابداري صنعتي 1،2و3 است. استاد اين دروس جناب سيرجاني پدر آقا رضا سيرجاني ( وبلاگ رقص موج غزل raghsemojeghazal.blogspot.com ) بود. بنده هم چون شاغل بودم و سرم به اندازه كافي شلوغ بود از رضا خواستم برايم نمره بگيرد كه ايشان هم اينكار را كرد. نمره گرفتن همان و سركلاس نرفتن بنده در ترمهاي بعد همان. نمره هم كه قربان آقا رضا برم. البته عرض كنم كه استاد سيرجاني بسيار اصولي و قانوني عمل مي كردند و اهل نمره الكي دادن نبودند ولي آقا رضا هم در نمره گرفتن شيوه هاي مخصوص خودش را داشت، كه بماند.

نتيجه: نمره گرفتن چيز خيلي خوبيست و آدم را بيش از حد خوشحال ميكند ولي يك ايراد بزرگ دارد آن هم اينكه بنده، حالا بايد پنجاه برابر وقت بذارم و به زور كمتر از نصف آن مفاهيم را بفهمم تا بتوانم توي كنكور ارشد دو تا تست صحيح بزنم.

** دربارة‌ ذهنيتم در مورد مردم و دولتمردان كشورم هم چيزي كه اكثر دوستانم نميدانند اينست كه من هميشه سعي ميكنم به دولتمردان كشورم اعتماد كنم و از حرفهاي نه من يه غازي كه معمولا سر زبان خيلي هاست دوري كنم چرا كه معتقدم اگر ما مردم در راستاي تحقق اهداف توسعه و رفاه كشورمان تلاش نكنيم هيچ دولتي توان حل مشكلات و معضلات اقتصادي و اجتماعي اين جامعه را نخواهد داشت. به همين دليل سر راهشان سد نمي شوم و حداقل به اندازه خودم راه را براي حركت باز ميكنم. ضمنا بنده از بحثهاي داغ كارشناسي بعضي افراد كوچه بازار در مورد اقتصاد، سياست و... به شدت خنده ام ميگيرد. كسي كه نميداند رشد نقدينگي، شاخصهاي اقتصادي، سرانه توليد ملي و ... چيست در اتوبوس و مترو و هر جا كه دو تا گوش مفت گير مياورد مينشيند و با چنان حرارت و عصبانيتي اداي كارشناسها را در مي آورد كه نگو. هرچند در وحله اول اين كارش خنده دار است ولي به نظر من، اين خطابه، مجلس ختمي است كه يك شخص مرده، بر دوش خودش حمل ميكند و به هر بهانه در گوشه اي آن را جار ميزند. آدمي كه با اين حرفها نه تنها روح نشاط و حركت را از جامعه اش ميگيرد بلكه وجود سرشار خودش را نيز ذره ذره به ركود و سياهي نزديك ميكند و به جايي مي رسد كه نبودنش را فرياد مي زند.

نتيجه: در همه كشورها مردم، مجريان اصلي سياستهاي دولتمردانشان هستند. دولتمردان موفق نمي شوند مگر با همراهي، حمايت و هدايت مردمشان. پس، بودنمان سودمندتر از نبودنمان است.

** يك چيز ديگري هم كه به شدت ذهن بنده در گير آن است و دوستانم نيز، به جز اندكي، از اين دغدغه بي خبرند، بحث ظهور منجي و اتفاقات آخرالزمان است. تا حدودي هم سعي ميكنم در اين زمينه مطالعه داشته باشم. درباره اين موضوع به همين بسنده كنم كه احساس مي كنم اتفاقات بزرگي در راه است.

نتيجه: اللهم عجّل لوليك الفرج

/ 26 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهين رهنما

بهمن گلم سلام با نوشته هايت کوچه باغ خاطره را گشتم ِ زيبابود. (من برادر توام شاهين ) حتما يادت مانده ... خاطراتت سبز مردی که ابرو ندارد به روز است منتظرم عزيز

سلام ( به شما و همه دوستان ) برای نوروز چه فکری کرديد ؟ از همتون دعوت می‌کنم يه سری به بازارچه نوروزی انجمن حمايت از حقوق کودکان بزنيد.نه فقط به خاطر خودتون بلکه به خاطر انهایی که همیشه منتظرن ! ۲۱ تا ۲۴ اسفند فرهنگسرای ملل بزرگراه آيت الله صدر ميدان پيروز پارک قيطريه . موفق باشيد. zamani11648@yahoo.com

مهدی رهدار

سلام بهمن عزیز دست گرمت به دستم رسید بی داد که در دامگاه عدالت راهی برای شاعر جز خود فروشی نیست بزرگوار از نظر لطفت ممنونم لازم دیدم کامنت قبلی را واضح تر بگم در آن لحظه های سخت کامنت گذاشتن برای دوستان کار سختی بود وتنها برداشتی که از نامه ی ارشاد می شد کلمه ای بود به نام (ممنوع الشعر) شاید درست باشه بگم (ممنوع الاجرا )گرچه که فرقی هم نمی کند چون گفته اند حق ندارم شعرم را بخوانم حق ندارم در شب شعرم مجری باشم و باید کارگاه ادبی وکلاس اتاق فکرم را تعطیل کنم عزیز خودم هم نمیدونم دلیل این امر چیه . به چند مرجع اعتراض کرده ام ولی فعلن جوابی ندادن . خدا کنه دلیلی داشته باشن . خدا کنه؟؟؟ ضمنن کار عالیی بود (چه زاویه ی خوبی چه چشمهای خوبی برای دیدن داری تا سلام بعدی روی خط انتظار آمدنت چشمی می شوم راه راه دوست تو( واستره آوارد)

زهره جعفرزاده

سلام . بازی جالب و خواندنی ای بود... منتظر خواندن شعر هم هستم... موفق و پيروز باشيد.

تک و تنها

سلام و درود . خوبی آقا ؟؟ خدا نکنه اسير باشی!!! راستی منم از کلاس هام زياد......!!!! راستش من به اميد يه شعر قشنگ امدم اما يه بازی قشنگ ديدم..... اميدوارم مشکلاتتون بر طرف شده باشه .... فعلا تا بعد........

فهيمه

سلام دوست خوبم ممنون ميشم به من هم سر بزنی موفق باشی

ماندانا

سلام ... شايد تا وقتي ديگر به روزم

مهدی بهرنگ راد

سلام دوست من.....پس از مدتها نبودن ....به روزم....بر می گردم برای خواندن بهتر....منتظرم ....آشنا تر باش

خشم کویر

سلام. این مرتیکه مرتضی دلاوری پاریزی رو چطور میگذارید با این افکار مازوخیستی و شیوه های فریبکارانه با اعصاب مردم بازی کنه .سیرجانی ها می دونند که این دلاوری باباش تو جوانی با "خر" نخ وسوزن بند تمبان ودم پایی پلاستیکی تو روستاها به دهاتیها میفروخته وهمچنین با رشته کشکاکی ای که داشته وعشق سر خورده ای از زن شو هر دار"گیسو طا" رو به سینه پر کینش میکشه و یک روانی مفلوک که برای سر پوش گذاشتن به این همه سر خورده گیهاش و حس حقارت شدید که در "کتیبه زخم" می تونید ببینید که چطور در پی نام و رنگ کردن ننگ اش بر آمده و با روح و روان پرشی کم نظیر ش جوانها رو خام میکند تا به امیال شیطانی اش برسد .دلاوری همانطور که از نظر پوزه اش بد پوزه است و با صورت مردم متفاوت است همینطور در باطن هم در یوزه و یک منافق روانی است .سعی کنید بشناسیدش .حقیقت اظهر من الشمس است

ستاره

وبلاگ قشنگي داري مطالبت جالبه بر عكس تو- من عاشق حيوونا و همچنين سگ ها هستم واقعا حيوونا مهربون تر از آدما هستن موفق باشي