یک اتفاق ساده ...  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

یک اتفاق ساده بود افتادن من

 

شاید کسی حق داشته بر گردن من

 

 

دستی که از جنس همین دست خودم بود

 

پیوسته آتش میزند بر خرمن من

 

 

گفتم مبر زیرا پدر میفهمد آخر

 

بوی خیانت میدهد پیراهن من

 

 

ننگی که من هرگز نمی دانم چگونه است

 

حک می شود بر جای جای دامن من

 

 

اینروزها که بیشتر از یوسف مصر

 

جِر میخورد از پشت سر پیراهن من،

 

 

ای عشق، من میماندم و روحی زمینی

 

نورت اگر جاری نمیشد بر تن من

 

 

یک اتفاق ساده بود افتادن من

 

شاید کسی حق داشته بر گردن من

/ 102 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خان دايی

ای بابا بهمن جان کجايی دير کردن بابا خان دايی نگرانته

فرناز

سلام وبلاگ ساده و قشنگی دارين. بهتون تبریک می گم . از اشعارتون لذت برو . امدوارم همیشه موفق باشین

فرناز

سلام وبلاگ ساده و قشنگی دارين . نوشته هاتون هم بسيار دلپذير و زيباست براتون آرزوی بهترينها رو دارم برقرار باشين

ارثی زاد

سلام با چهار سکانس از یزد ... و غزلی بلند ... بروزم هم پلک می زنی و هم اینکه مرا به هم هی می زنی مرا به هم و پلک را به هم

مهدي بهرنگ راد

سام عزيز...ممنون از نظرت ...به روزم سربزن (چرا آپ نمی کنی)....فعلا

تنهاترين غزال

سلام دوست خوبم متن فوق العاده زیبایی نوشتی منم آپم پیش منم بیا سربلند باشی زندگی رویا نیست زندگی زیبایی ست می توان، بر درختی تهی از بار،زدن پیوندی. می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت. می توان، از میان فاصله ها را برداشت. دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله هاست

باوفا

سلام دوست عزيز خيلی وقته سراغی از ما نميگيری؟

روزبه

سلام خيلی مدته که شعر نميگی روزبه اپه ولی دلش خيلی گرفتست.

حميدرضا

سلام. تبريک ميگم ُ شعر جالب و قوی بود . اما به نظر اين حقير . جر خورد . در مصرع ۱۰ درسته که واسه جور شدن وزن اومده . ولی زياد جالب نيست . با ارزوی کارهای بهتر و قوی تر