هلوی هسته جدا

 

 

 

هلوی هسته جدا

 

 

مدتی پیش در محلۀ ما

 

بود هر گوشه فتنه و دعوا

 

 

حال و روزی عجیب حاکم بود

 

بر سرِ کار و بارِ آدمها

 

 

وضع بازارِ میوه مخصوصاً

 

بلبشو بود و سخت واویلا

 

 

اکثر میوه های مردم هم

 

بود در انحصار قلدر ها

 

 

هسته ای های مثل زرد آلو

 

یا شلیل و هلو و آلو را،

 

 

می خریدند کاسبان محل

 

با هزاران اجازه و امضاء

 

 

بعد از آن با اجازۀ آن جمع

 

می شد از میوه هسته هاش جدا

 

 

تا که روزی جوانکی محجوب

 

با هزاران امید در دنیا

 

 

آمد و یک مغازه راه انداخت

 

فارغ از فتنه های آدمها

 

 

نام او جعفر شلیل فروش

 

یک جوان جسور و بی پروا

 

 

روی کاغذ نوشت از یکسر

 

قیمت و نوع میوه هایش را

 

 

از هلوهای هسته ریز و درشت

 

از شلیل و خیار و آلوها

 

 

از گلابی و پرتقال و انار

 

شنبلیله و مرزه و نعنا

 

 

تن به کار و دلش به مردم بود

 

نیّتش هم فقط رضای خدا

 

 

تا رساندند عده ای کم کم

 

این خبر را به گوش قلدرها

 

 

ناگهان در محله غوغا شد

 

قلدری سر رسید از هر جا

 

 

روبه روی مغازۀ جعفر

 

صف کشیدند جمع قلدرها

 

 

یک نفر که بزرگ آنها بود

 

گفت: ای بچه جان بگو تو به ما

 

 

اولاً با اجازۀ چه کسی

 

کرده ای این بساط را برپا

 

 

ثانیاً این هلوی هسته درشت

 

را چگونه تو می فروشی، ها؟

 

 

بعدِ کلی هوار و توپ و تشر

 

قدری آرام گفت آن آقا:

 

 

البته بنده با اجازۀ جمع

 

فرصتی خوب می دهم به شما

 

 

اینکه تو مشتریِ ما بشوی

 

بخری میوه با نظارتِ ما

 

 

بعد از این هم اگر که می خواهی

 

بارِ دیگر ببینمت اینجا

 

 

از همین ثانیه تو مجبوری

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا حسيني

سلام يه جورايی حرف سياسی در بکردی .استعداد طنز تان خوب است لذت بردم .دوشيزه ی قاتل به روز است .يا علی .

سيد مهدي موسوي

با متني تحت عنوان « شش شخصيت در جستجوي يك مؤلف » و خبر چاپ كتاب جديدم به روزم و منتظر نظرات شما... حتما سر بزنيد!

ارثی زاد ( یک استکان غزل )

سلام به نظر من کار به اين بلندی به درد اينترنت نمی خوره غزل اول رو خوندم ( نسيم ) زيبا بود به خصوص بيت آسمان هر وقت ... موفق باشی من بروزم

ماندانا

سلام ... ممنون از دعوتتون .... اینقدر از میوه های خوشمزه گفتین دهنم آب افتاد ..... جالب بود .... ولی با آقای ارثی زاد موافقم ....غزلتون هم دلنشین بود.... به جمع ما وبلاگ نویس های .... وبلاگ گرد ... خوش آمدین ... موفق باشین .

عرفان رعايي

سلام دوست عزيز ممنون که سر زدی و به روز شدنت را قاصدک بودی . شاد باشی . تا بعد ...

دکتر هوهولوهو

پس ما از اين شعر نتيجه ميگيريم : هلوی هسته درشت/ حق مسلم ماست!

آرش شفاعي

سلام اولا که شعر قشنگی بود ثانيا آن دوستم عباس چشامی است و بعيد می دانم وبلاگ داشته باشد

مسعود

شعر زیباییست اما سر قلدرها به هزار چیز بنداست وبه هوا نخواهد رسید -باذیک غزل منتظرت هستم موفق با شی

مريم حقيقت

سلام عزيز بالهای نداشته ام را دربه درم هم پروازم می شوی؟يا علی

بانو

سلام بهمن عزيز از اين شعرت هم خيلی لذت بردم زيبا بود قلمت سبز و دلت بهاری باد هميشه و انديشه ات پويا مويد باشی بانو