ثانیه های ابدی

 

ثانیه های ابدی

 

از پله ی اول نظرم سوی دری بود

که صاحب یک پنجره ی بازتری بود

در فاصله ی اندک بین من و آن در

از هرچه به ذهن تو بگنجد اثری بود

هر ثانیه سرشارتر از صد ابدیت

هر پله سرآغاز جهان دگری بود

انگار خداوند خودش منتظرم بود

بر پله ی آخر که پر از بی خبری بود

ذرات معلق شده ی گرم نفسهاش

بالاتر از اندازه ی هوش بشری بود

در هر دم بی بازدم گرم نفسهام

آرامشی از جنس دعای سحری بود

من بودم و آن حس عجیبی که خدا داشت

نه از در و از پنجره دیگر خبری بود

/ 29 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قصه گیسو

درود بر شما متشکرم از حضورتان،وبلاگتان دارای نوشته های زیباییست موفق باشید ایام به کامتان

مسعود

سلام بهمن خان پس از سالها-ممنون امید که خوب باشی

مسعود

سلا م زیبا بود مثل بعد ازسالها شنیدنت

کلاغک

تو که دل را ز ِ ازل باخته یی قامت عشق بر افراخته یی عالمی را به غم انداخته یی با غمش سوخته یی ساخته یی با سلام و عرض تبریک این ایام عزیز بر شما ، دریچه با آواز جبرئیل به روز شد ... دعوتید به صرف اشک و لبخند ...[گل]

ابراهیم

سلام دوست عزیز منتظر نظر و حضور سبزت هستم دیر نکنی ها[گل] http://27042704.blogfa.com

ابراهیم

سلام دوست عزیز منتظر نظر و حضور سبزت هستم دیر نکنی ها[گل] http://27042704.blogfa.com

شهرآشوب

سلام بزرگوار با احترام دعوتید به یک طنز داغ و تازه منتظر حضور گرمتان هستم

شهلا. م

فارغ از هر کلامی.. طنین و تصویری که این شعر داشت خیلی به دلم نشست.. وقت خوش![گل]

محبوبه براتی

با درود با شعر تازه ام دعوتید به نقد منتظر نگاه پر مهرتان وب سایت [گل][گل]