دفتر تقدیر<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

مدتی هست که می بینی و می گردانم

 

روزگاری که تو می بینی و من می دانم

 

 

عشق، آن عطرِ دلاویزِ نگاهت ای خوب

 

آتشی بود که هر لحظه زدی بر جانم

 

 

تا به کی زخم پس از زخم به من می بخشی

 

تا به کی در طلب خندۀ تو حیرانم

 

 

بس که یک عمر برای تو دعا می کردم

 

پر شده از گلِ نام تو سرانگشتانم

 

 

عاقبت دفتر تقدیر ورق خورد ولی

 

من همان عاشقِ بیچارۀ سرگردانم

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
مرتضی حیدری

سلام زیبا بود بیشتر از این وسواس بخرج بده ! یا علی

خورشيد شب

سلام دوست عزيزم ممنون که به من سر زدی هر کمکی که از دستم بربياد برايتان انجام ميدم اگه هر وقت خواستی عکس بذاری به من بگو تا کمکت کنم چکار کنی قربانت خورشيد شب