لحظۀ پرواز<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

وقتی از شهر به پرواز در آمد تن تو

 

دست در گردنم انداخت غم رفتن تو

 

 

یک نفر در تپش روز و شبی سخت کبود

 

گریه می کرد برای به خود آوردن تو

 

 

تا شفاعتگر چشمان سیاهم باشی

 

سالها سوخته ام در تب پیراهن تو

 

 

حجم این خانه که امروز پر از عطر گل است

 

لحظه ای پر شده از خاطرۀ بودن تو

 

 

سالها پیش که هر چند خودم یادم نیست

 

روح آشفتۀ من تعبیه شد در تن تو

 

 

آخرین خاطرۀ لحظۀ پرواز تو بود

 

خواب سنگین من و سادگی رفتن تو

 

/ 0 نظر / 14 بازدید