خاطرات قهوه ای<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا

 

نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما

 

 

چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند

 

لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا ...

 

 

صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی

 

می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را

 

 

نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی

 

عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا

 

 

با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو

 

با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا

 

 

قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود

 

لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها

 

 

چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه

 

قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا _

 

 

طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم

 

تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا

 

/ 138 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپهر

سلام اقا بهمن. غزل قشنگی بود. خيلی صميمی و با زبانی ساده. من هم به روز هستم. خوشحال می شوم بيايی.

حميدرضا

سلام گرچه زبان زبانی نو است اما باز هم نياز به حرکتی دوباره دارد/سر بزنيد/منتظرم

ماندانا

سلام .... شما که تنبل نبودین ؟؟!!!نکنه اتفاقی افتاده ؟

ماندانا

سلام ..... مجددا مزاحم شدم بگم ..... به روزم .

تینا

در حيرتم از مرام اين مردم پست ..... اين طايفه زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش ز جفا .... تا رفت به عزت ببرندش سر دست سلام مرسی که سر زدی

مسعود

سلام بر بهمن عزيز حا لا ديگه همچين غز لی می گی وما بی خبر-جدا زيبايت-موفق باشی

ارثی زاد

سلام یک استکان غزل با غزلی کوچولو بروز شد .

ميرزايی

سلام با غزل (فرشته فردوس خواه ) بروزم .....تا بعد

يداله شهرجو

سلام عزيز با نقدی بر مجموعه ام توسط تيرداد راد به روزم سر بزن ...پيروز باشی